محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1156
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
بسيار بوده است به هر جايى ، و اگر خواهند كه بيرون آيند توانند آمدن و اين دولت را بتوانند گردانيدن . و از اين باب بسيار بگفت . و ابو عبيد الله پيش مهدى عبد الله ابن علاثه را با خويشتن يار كرد تا او پيش مهدى گواهى داد تا كار يعقوب تباه شد . و مهدى خواست تا مر يعقوب را بيازمايد . او را همچنان بزرگ همى داشت و نزديكتر از آن كه بود . پس چون ماهى برآمد يك تن از فرزندان حسن بن على را بخواند و اندر خانه اى مر او را بازداشت و بند كرد . چون روزى چند برآمد مجلسى بياراست با فرشهاى گرانمايه و اوانى زرينه و سيمينه و بلور و گوهر . مجلسى كه هرگز كس چنان مجلس نياراسته بود . و كنيزكى پيش خويش به پاى كرد كه از آن نيكوتر نبود . پس يعقوب را بخواند . چون بيامد با وى حديث بسيار كرد از هر گونه اى . پس حديث مجلس بكرد . يعقوب گفت : زندگانى امير المؤمنين دراز باد ، من هرگز چنين مجلس نديدم . مهدى او را گفت : اى يعقوب ، اين مجلس با اين فرش و اوانى كه آنجا است ترا بخشيدم ، بفرماى تا بردارند . يعقوب زمين بوسه داد و شكر و دعا كرد . و مهدى از آن مجلس با يعقوب به ديگر مجلس شدند و بفرمود تا آن همه برداشتند و به خانهء يعقوب بردند . پس گفت : اى يعقوب ، اين كنيزك ترا باد تا با وى شادى كنى . و بفرمود تا آن كنيزك نيز او را دادند كه اندر خاندان جعفر و مهدى از او نيكوتر نبود . و خادمى با او بفرستاد رشيد نام كه بهترين خادمان سراى او بود و بگفت تا شما را خدمت كند ، و صد هزار درم فرستادش اندر آن مجلس و گفت : با اين كنيزك به شادى و عشرت صرف كنى . و آن روز مهدى با يعقوب طعام خورد . پس تا آخر او را گفت : اى يعقوب ، مرا به تو يكى حاجت است . گفت : يا امير المؤمنين ، خداوند را بر رهى فرمان بود نه حاجت . مهدى گفت : مرا حاجت است . گفت : يا امير المؤمنين ، بفرماى . گفت : هر چه بفرمايم كنى ؟ گفت : كنم ، و اگر همه جان من اندر آن حاجت باشد . مهدى گفت : باللَّه . گفتا : باللَّه . گفت : دست بر سر من نه و به جان و سر من سوگند خور . يعقوب دست بر سر وى نهاد و سوگند بخورد . مهدى گفت : اندر اين خانه يكى مرد است از فرزندان حسن بن على و مرا درست شده است كه او دعوى امامت مىكند ، و